خرید بک لینک

وقتی رز مریض ميشود، وقتی بخاطر سر به هواييش در راه رفتن یا شیطنت وصف نشدنيش زمین میخورد، وقتی گریه میکند یا هراتفاق دیگري که در آن ناراحت ميبينمش، حالم گرفته ميشود؛ با این وجود خودم را به نحوی آرام میکنم. اما از وقتي که حافظه اش قویتر شده و اتفاقات و افراد، مدت زمان طولانی تری در خاطرش میما نند، اوضاع تغییر کرده .هرروز چندین بار یاد من می افتد و خواهرم را مجبور میکند با من تماس بگیرد تا بتواند با من صحبت کند(در واقع من با او صحبت کنم چون هنوز نمی تواند بیشتر از چند کلمه بگويد!)

وقتي از راه دور، پشت گوشی تلفن، بهانه ام را ميگيرد و با "مه" "مه" گفتنش سعی میکند بگويد که میخواهد کنارم باشد و در نهایت به گریه ختم میشود با وجود اینکه ميدانم هنوز خیلی کوچک است و این حساسیتها و بهانه گيري ها ميتواند به دلیل اقتضائات سنی اش باشد؛ واقعا نمیدانم چه خاکی باید بر سر بریزم! درست مثل همین لحظه/ شاید موقت

پ.ن: ديدن اینکه از الان ، با این سن خیلی کمش، با مفهوم هایی مثل دوری و دلتنگی آشنا میشود دیوانه ام ميکند!

+ نوشته شده در جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:31 PM توسط مهسا |

برچسب: نویسنده: دانیال زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 23:54

صفحه بندی