هنوز نخوابیدم! و بطرز عجیبی خوابم نمیاد.. احتمالا بخاطر حجم عظیم کارهاييه که رو سرم آوار شده؛ کلی امتحان پشت سرهم، کلی تکليف.. کل روز وشبم رو درگیر نوشتن پروژه ی مضحک و طاقت فرسای روش تحقیق بودم.. صدای باد میاد صدای شدید باد میاد.. هیچوقت صدای باد رو و بیشتر از اون خود باد رو دوس نداشتم.. یه جور حس ناامنی بهم دست میده.. ولی خب این بار خداروشکر میکنم که داره میاد لااقل هوای آلوده و مسمومي که هر روز داره به خورد سلولامون ميره رو يکم بهتر میکنه... داشتم مسواک میزدم یاد حدودا شیش سال پیش افتادم دقیقا حول و حوش همین ساعت پنج صبح! دم آموزش پرورش هوا تاریک بود و منو دوستام که شاید بشه گفت از باحالترين دوستاي تاریخ زندگیم! بودن بین شوراهای دانش آموزی استان اول شده بودیم و قرار بود ببرنمون رامسر یه همایش که همه ی شورابرتريهاي کشور ميومدن.. دختر بودیم و نوجوون. هر کدوم از این فاکتورا به تنهايي کافيه تا یه ادم بتونه همه چيزو بهم بريزه! هیچی دیگه تمام نیم ساعتی که منتظر اتوبوس بودیم مسخره بازی دراورديمو خندیدیم.. از اون خنده های بی دغدغه و از هفت دولت ازاد.. از اون خنده های از ته ته دل.. دلم خیلی واسه اون روزا تنگ شده..
برچسب:
نویسنده: دانیال زارعیپور