امشب بطور اتفاقی سراغ دفترچه ای رفتم که در دوران کنکور احساساتم را در آن می نوشتم و بعضا برنامه ام برای آن روز.. روزهای سختي را خط زدم و احساسات ناخوشايندم را نسبت به آن حس معلق گونه ام_اینکه ندانی سرنوشتت (در ناچیز ترین حالت ممکن، منظور سرنوشت تحصیلی می تواند باشد!) چه خواهد شد؟ به کدام شهر باید بروی، در چه زمينه ای تحصیل کنی و.. لااقل برای من که اینها برایم خیلی مهم بود_ يا بهتر بگويم ترس از اینکه هیچ چیز معلوم و مشخص نیست. کافیست در روز کنکور تنها یک سردرد کوچک به سراغت بیاید یا استرس کسی که روی صندلی کناری ات نشسته بالا برود و غش کند تا آینده ی تحصیلی حداقل چهار سال از مهمترین سالهای زندگی ات تحت تاثیر قرار بگیرد. اغلب نوشته هایم اگر چه با فوران احساسات منفی ناشی از خستگی، ترس و اضطراب آغاز میشد و به نوعی جنبه ی خود تخلیه ای داشت اما پايانشان را عجيب دوست دارم؛ پایان همه شان پر است از امید به خدا و توکل به او.. . در همه شان از او خواهش کرده ام شرایطی را برایم مهیا کند که با همه ی توانم برای رسیدن به خواسته هایم تلاش کنم و بتوانم آنها را برای رسیدن به اهدافم بکار بندم و در نهايت نتیجه را کاملا به خودش واگذار ميکنم.. یادآوری آن خاطرات برایم تلنگر خوبی بود! در جایی از یکی از نوشته هایم به خدا گفته بودم کمکم کن تا در جایی درس بخوانم که استحقاقش را دارم و قول داده بودم با تمام وجود این کار را بکنم. امشب اما میخواهم به خدايم بگويم هنوز قول و قرارهای آن روزهايم را که سخت ترین و در عین حال شاید موثرترين روزهای زندگيم بود، یادم هست؛ همين!
برچسب:
نویسنده: دانیال زارعیپور